کنگاور فر

متن مرتبط با «اگر خدا نخواهد نمیشود» در سایت کنگاور فر نوشته شده است

دریای آروم، ناخدای قهرمان نمیu200cسازه

  • نیلوبلاگ

    کد : 950915xa0 ___xa0 951007xa0 _____xa0...

    ادامه مطلب
  • حکایت گنجشک و خدا

  • نیلوبلاگ

    روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت ...

    ادامه مطلب
  • مراقب قضاوتهایمان باشیم حتی اگرچیزی را بچشم دیدیم

  • نیلوبلاگ

    دوستی تعریف می کرد که حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم. پیشنماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت، مراسم شبهای قدر، نماز عید و جشن نیمه شعبان را برگزار می کرد. اگر ک...

    ادامه مطلب
  • خدا بيامرز گل آقا براي مرحوم حبيبي عينك تجويز كرده بود !!!

  • خدایا شکر برای ....

  • نیلوبلاگ

    ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زبالهاش دنبال چیزی میگردد. گفت، خدا رو شکر فقیر نیستم.مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانهای با رفتار جنونآمیز در خیابان دید و گفت، خدا رو شکر دیوانه نیستم.آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل میکرد گفت، خدا رو شکر ...

    ادامه مطلب
  • نامه ای به خدا

  • نیلوبلاگ

    ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻃﻠﺒﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻣﺮﻭﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺣﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ “ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ” ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ که بدست ناصرالدین شاه رسیده بود در ادامه بخوانید. xa0 ...

    ادامه مطلب
  • دلت را به روزگار مسپار،به خدا بسپار

  • اگر امروز برای فرزندتان وقت نگذارید.....

  • خدا در حال مراقبت از توست

  • امید معجزه می کند، امیدت به خدا باشد

  • نیلوبلاگ

    روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیرهای رساندند. یکی از آنها فردی باایمان و دیگری بیایمان بود.یک روز بعد از دعاهای زیاد- توسط فرد باایمان- از کنار دریا به طرف کلبه آمدند، ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته. مرد بیایمان گفت: لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست!مرد با ایمان گفت: «حتماً این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم، زیرا خداوند ما را مینگرد!»فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد.ناخدای کشتی گفت: «دیروز ما دو...

    ادامه مطلب
  • اگر خدا نخواهد برگ از درخت نخواهد افتاد. چه برسد به خود درخت...

  • شعر/ توکل بر خدایت کن کفایت می کند حتما

  • نیلوبلاگ

    xa0xa0xa0xa0 توکل برxa0 خدایتxa0 کنxa0xa0xa0xa0 کفایت می کند حتماً xa0اگر خالص شوی با اوxa0xa0xa0xa0xa0 صدایت می کندحتماً xa0 ...

    ادامه مطلب
  • برای خداوند مانند مرغي باشيم كه تخم او طلا باشد

  • نیلوبلاگ

    شبی از شبها، شاگردی در حال تضرع و گریه و زاری به درگاه خدا بود. در همین حال مدتی گذشت تا آنکه استاد خود را بالای سرش دید که با تعجب و حیرت او را نظاره میکرد.استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری میکنی؟شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداری از لطف خداوند!استاد گفت: سوالی میپرسم پاسخ ده؟xa0شاگرد گفت: با کمال میل، استاد.xa0xa0xa0xa0 xa0 ...

    ادامه مطلب
  • سؤال كودك از خداوند

  • نیلوبلاگ

    کودکی از خدا پرسید تو چه می خوری؟ چه می پوشی؟ کجا ساکنی؟ و خدا آرام بر دل کودک زمزمه کرد...... غصه بندگانم را می خورم ، عیب بندگانم را می پوشانم ، و در قلب شکسته آنان ساکنم xa0 ...

    ادامه مطلب
  • مگر خدایی که هدایت میکند با خدایی که روزی میدهد فرق دارد

  • نیلوبلاگ

    پسری با اخلاق و نیک سیرت اماxa0فقیر به خواستگاری دختری می رود پدر دختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمی دهم. پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر می رود و پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید: انشاءالله خدا او را هدایت می کند. دختر گفت:پدرجان : مگر خدایی که هدایت می کند با خدایی که روزی می دهد فرق دارد؟ xa0 xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • اگر می توانی مرا به طرفی بچرخان که خداوند در آن جا نباشد

  • نیلوبلاگ

    عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود،xa0 مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحتxa0xa0دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟xa0xa0xa0xa0 عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که چنین بامن برخورد می نمایی؟!مرد گفت: تو با گستاخی تمام پاهایت را به سمت مکه وقبله و خانه خدا دراز کرده ای و به همین دلیل داری به خداوند توهین می نمایی...!مرد دانشمند نفس راحتی کشیده و مجددا زیردرخت دراز کشید وآرام گفت:...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه / اگر میخواهی تغییر ڪنی بز رابڪش

  • نیلوبلاگ

    روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: "اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".و .... xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستانک/خداوند بر همه طوفانهای زندگیمان توانا و چیره است

  • نیلوبلاگ

    روزی از روزها زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند. کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد و موج های هولناکی به راه انداخت و کشتی پر از آب میشد و ترس همگان را فراگرفت و ملوان نیز می فهمید که همه در خطرند و نجات از این گرفتاری نیاز به معجزه خداوندی دارد. xa0 ...

    ادامه مطلب