
این وبلاگ از دی ماه 1390 تا مرداد 1396 ذر زمینه های سیاسی، خبری،تحلیلی مذهبی،سرگرمی و....فعال بوده و بعداز مرداد 96 به سایت ارتقا داده شد و آدرس جدید http://dehnavi1341.ir/ می باشد[email protected] بخوانید...
ادامه مطلب
کد : 950915xa0 ___xa0 951007xa0 _____xa0...
ادامه مطلب
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت ...
ادامه مطلب
ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که در سطل زبالهاش دنبال چیزی میگردد. گفت، خدا رو شکر فقیر نیستم.مرد فقیر اطرافش را نگاه کرد و دیوانهای با رفتار جنونآمیز در خیابان دید و گفت، خدا رو شکر دیوانه نیستم.آن دیوانه در خیابان آمبولانسی دید که بیماری را حمل میکرد گفت، خدا رو شکر ...
ادامه مطلب
ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﻃﺎﻟﻘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﺷﺎﻩ ﻃﻠﺒﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﯼ ﻣﺮﻭﯼ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺑﻮﺩ. ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮ ﺣﺠﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﻃﻠﺒﻪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻧﻈﺮﻋﻠﯽ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻨﻮﯾﺴﺪ. ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻣﻮﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺗﺤﺖ ﻋﻨﻮﺍﻥ “ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ” ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻣﻀﻤﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ که بدست ناصرالدین شاه رسیده بود در ادامه بخوانید. xa0 ...
ادامه مطلب
روزی یک کشتی در دریا اسیر طوفان شد، از تمامی مسافران فقط دو نفر ماندند که به سختی خود را به جزیرهای رساندند. یکی از آنها فردی باایمان و دیگری بیایمان بود.یک روز بعد از دعاهای زیاد- توسط فرد باایمان- از کنار دریا به طرف کلبه آمدند، ناگهان دیدند که کلبه شان آتش گرفته. مرد بیایمان گفت: لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست!مرد با ایمان گفت: «حتماً این هم حکمتی دارد نباید نگران باشیم، زیرا خداوند ما را مینگرد!»فردای آن روز یک کشتی به جزیره آمد و آنها را نجات داد.ناخدای کشتی گفت: «دیروز ما دو...
ادامه مطلب
xa0xa0xa0xa0 توکل برxa0 خدایتxa0 کنxa0xa0xa0xa0 کفایت می کند حتماً xa0اگر خالص شوی با اوxa0xa0xa0xa0xa0 صدایت می کندحتماً xa0 ...
ادامه مطلب
شبی از شبها، شاگردی در حال تضرع و گریه و زاری به درگاه خدا بود. در همین حال مدتی گذشت تا آنکه استاد خود را بالای سرش دید که با تعجب و حیرت او را نظاره میکرد.استاد پرسید: برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری میکنی؟شاگرد گفت: برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداری از لطف خداوند!استاد گفت: سوالی میپرسم پاسخ ده؟xa0شاگرد گفت: با کمال میل، استاد.xa0xa0xa0xa0 xa0 ...
ادامه مطلب
کودکی از خدا پرسید تو چه می خوری؟ چه می پوشی؟ کجا ساکنی؟ و خدا آرام بر دل کودک زمزمه کرد...... غصه بندگانم را می خورم ، عیب بندگانم را می پوشانم ، و در قلب شکسته آنان ساکنم xa0 ...
ادامه مطلب
پسری با اخلاق و نیک سیرت اماxa0فقیر به خواستگاری دختری می رود پدر دختر گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمی دهم. پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر می رود و پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر می گوید: انشاءالله خدا او را هدایت می کند. دختر گفت:پدرجان : مگر خدایی که هدایت می کند با خدایی که روزی می دهد فرق دارد؟ xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب
عارفی در زیر درختی در حال استراحت بود،xa0 مردی از آنجا رد می شد، وقتی عارف را در حال استراحتxa0xa0دید، به سوی او رفت وفریادی بر سرش کشید وگفت : تو دیگر چه جور کافری هستی؟xa0xa0xa0xa0 عارف گفت: چرا دشنام ونسبت ناروا به من می دهی، مگر من جز استراحت چه می کنم و چه خطایی از من سرزده که چنین بامن برخورد می نمایی؟!مرد گفت: تو با گستاخی تمام پاهایت را به سمت مکه وقبله و خانه خدا دراز کرده ای و به همین دلیل داری به خداوند توهین می نمایی...!مرد دانشمند نفس راحتی کشیده و مجددا زیردرخت دراز کشید وآرام گفت:...
ادامه مطلب
روزی از روزها زن و شوهری با کشتی به مسافرت رفتند. کشتی چند روز را آرام در حرکت بود که ناگهان طوفانی آمد و موج های هولناکی به راه انداخت و کشتی پر از آب میشد و ترس همگان را فراگرفت و ملوان نیز می فهمید که همه در خطرند و نجات از این گرفتاری نیاز به معجزه خداوندی دارد. xa0 ...
ادامه مطلب