جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.و......

کنگاور فر...
ما را در سایت کنگاور فر دنبال میکنید
برچسب: داستان کوتاه و آموزنده,داستان کوتاه و زیبا,داستان کوتاه و جالب,داستان کوتاه واقعی,داستان کوتاه و خنده دار,داستان کوتاه و عاشقانه,داستان کوتاه و پند آموز,داستان کوتاه و غمگین,داستان کوتاه و جذاب,داستان کوتاه و طنز,
نویسنده:
بازدید: 207
تاريخ: چهارشنبه
31 شهريور
1395 ساعت: 16:15