داستانهای مثنوی/ زندانی و هیزم فروش

خرید بک لینک

فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از او میترسیدند و رنج میبردند, غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو, این مرد خیلی ما را آزار میدهد. غذای 10 نفر را میخورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمیشود. همه از او میترسند. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که مرد پُرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی, برو به خانهات.

کنگاور فر...

ما را در سایت کنگاور فر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 218 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 2:19

صفحه بندی