لطیفه ها و طنزهای شیرین در مورد ازدواج و زناشویی (2)

خرید بک لینک

در فضای مجازی لطیفه ها و طنزهای شیرین در مورد ازدواج و زناشویی وجود دارد که ما هم چندین مورد گرد آوری کرده ایم که طی 3 قسمت در این وبلاگ منتشر می شود.

در ادامه قسمت دوم تقدیم می شود.

جنگل قشنگ!

مردی به خانه ی رفیق خود رفته بود. وقتی از حیاط رد می شدند رو به رفیق خود گفت: این درخت زیبا رو کی کاشتین؟ دوستش گفت: این درخت یادگار اولین قهر من با همسرمه، چون ما با هم قرار گذاشتیم هر وقت با هم دعوامون می شه و قهر می کنیم یه درخت بکاریم. مرد گفت: چه کار خوبی، اگر من و همسرم این کار رو می کردیم، الان یه جنگل خوشگل داشتیم!

می مانی یا…!

مرد: باز داری کجا می ری؟ زن: میرم قبرستون. مرد: می مونی یا برمی گردی؟!

دهان باز و زبان بسته!

یک دندان پزشک می گوید: افتخار می کنم که عدّه ی زیادی از خانم ها را روی صندلی مخصوص خود مجبور به سکوت کرده ام با وجود اینکه دهان آن ها تا بناگوش باز بوده است!

خاصیت ازدواج!

در «گلستان سعدی» آمده است:

جوانی چست، لطیف، خندان، شیرین زبان، در حلقه ی عشرت بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم.

روزگاری برآمد که اتّفاق ملاقات نیفتاد. پس از آن دیدمش، زن خواسته و فرزندان آورده و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده، پرسیدمش چگونه ای؟ گفت: تا کودکان بیاوردم، دگر کودکی نکردم!

تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا!

در زمان حضرت عیسی (ع) شخصی مادری داشت که سیصد سال از عمرش گذشته بود، هر وقت می خواست او را به جایی ببرد، وی را در زنبیلی می گذاشت. روزی حضرت عیسی (ع) بر او عبور کرد و فرمود: این کیست؟ گفت: مادر من است. حضرت فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است. پیرزن تا این جمله را شنید دست از زنبیل بیرون کرد و بر فرق پسر زد و گفت: ای بی شرم! تکذیب می کنی قول پیغمبر خدا را، تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا؟!

هر دو!

اولی: بگو ببینم، بالاخره ازدواج کردی یا هنوز مثل گذشته خودت غذا می پزی؟ دومی: هر دو!

عقده!

زن: عزیزم باز هم دیشب در خواب حرف می زدی؟

مرد: اقلاّ بگذار وقتی خواب هستی، من چند کلمه حرف بزنم!

مادر زن گل!

جوانی که برای خواستگاری دختر مورد نظر خود رفته بود، با چرب زبانی خطاب به مادر دختر گفت: من هر وقت دخترتان را از سی چهل متری می بینم از بوی بدن او از خود بی خود می شوم چون دختر شما مثل گلاب است. مادر دختر گفت: می خواهید بگویید من گل هستم؟!

زن ذلیل!

ناپلئون بناپارت که توانست بر قاره ای مسلط شود، از تسلط بر زن خود (ژوزفین) عاجز بود و خود او می گفت: قدرت و صفات مرا خیلی ستوده اند ولی من در برابر خانواده ی خود عاجزی بیش نیستم!

پهلوان واقعی!

هر بدن نحیفی تدریجاً به تحمّل ضربات لنگه ی کفش عادت می کند؛ پهلوان واقعی، مردی است که در مقابل رگبار اشک خانم ها مقاومت کند!

بیچاره مرد!

«مرد» موجود بینوایی است، چون وقتی به دنیا می آید می گویند: حال مادرش چطور است؟ وقتی ازدواج می کند همه می گویند: عجب عروس قشنگی! وقتی بچّه اش کاره ای می شود می گویند: از زحمات مادری است و وقتی بمیرد می گویند: بیچاره زنش!

ازدواج با نزدیکان!

پدری پسرش را نصیحت می کرد که: پسرم سعی کن با یکی از همین نزدیکان ازدواج کنی. ببین الان عمویت زن عمویت را گرفته، دامادمان خواهرت را گرفته و من هم با مادرت ازدواج کرده ام!

سنگر ازدواج!

ازدواج تنها جبهه ای است که انسان شب ها با دشمن خود در یک سنگر می خوابد!

تلافی!

دختر ملاّنصرالدّین گریه کنان نزد پدر آمد و از شوهرش شکایت کرد و گفت: شوهرم کتک سختی به من زده است. ملاّ هم چوبی برداشت و تا می توانست او را زد و گفت: حالا برو و به شوهرت بگو اگر تو دختر مرا زدی، من هم به تلافی آن، زنت را زدم!

ساده ترین چیزها!

زن ها در زندگی، عاشق چیزهای ساده می شوند و چه چیزی ساده تر از مردها!

دختر سبیل دار!

پسره می ره خواستگاری یه دختری که سبیل کت و کلفت داشته. بهش می گه: چرا سبیل داری؟ دختره ناراحت می شه می زنه زیر گریه. پسره می خواد دلداریش بده، میگه: مرد که گریه نمی کنه!

دختر صدساله!

جوانی تحصیل کرده و دانشمند پیش یکی از اشخاص ثروتمند رفت که دخترش را خواستگاری کند. همین که مرد چشمش به قیافه ی جوان افتاد، از اینکه چنین دامادی متین و موقّر داشته باشد بسیار خوشحال شد. لذا برای راضی کردن و تطمیع او گفت: من سه دختر دارم که هیچ کدام هنوز شوهر نکرده اند و می خواهم همه با راحتی کامل زندگی زناشویی خود را آغاز کنند. از این جهت تصمیم گرفته ام به هر یک از آن ها موقع عروسی به تناسب سنّشان پولی بدهم که با دست خالی به خانه ی شوهر نرفته باشند! مثلاً به آن که هیجده سال دارد هیجده میلیون تومان و به آن که بیست و پنج سال دارد بسیت و پنج میلیون تومان و به آن کسی که سی و دو سال دارد سی و دو میلیون تومان وجه نقد خواهم داد حالا هر کدام را شما بخواهی مانعی ندارد!

جوان کمی فکر کرد و آن گاه پرسید: ببخشید شما دختر صد ساله ندارید؟!

شماره ی عوضی!

پدر برای اولین بار دید که دخترش به جای اینکه دو ساعت با تلفن حرف بزنه بعد از یک ربع، تلفن را قطع کرد، ازش پرسید کی بود؟ دختر گفت: شماره رو عوضی گرفته بود!

محلّ شوهر!

خانمی در روز چهلم وفات شوهرش دست گلی خرید و با تعدادی از دوستان و همسایگان به گورستان رفت، اما هر چه گشت قبر شوهرش را پیدا نکرد. با عصبانیت گل را به زمین کوبید و گفت: آه… نه وقتی زنده بودی می دانستم کجایی و نه حالا که مردی!

معنی عزب!

پسری داشت تکلیف مدرسه اش را می نوشت و مادرش هم نزد او نشسته بود. پسر داشت کلمه ی «عزب» را می نوشت. مادر به او گفت: تو معنی «عزب» را می دانی؟ گفت: بله، یعنی خوشبخت. مادرش پرسید: چه کسی این معنی را به تو گفته است؟ پسر جواب داد: بابا!

وسیله ی امتحان!

طلا را با آتش، زن را با طلا و مرد را با زن امتحان می کنند!

کار مرد در خانه!

از یکی پرسیدند: وقتی زنت خانه نیست چه کار می کنی؟

جواب داد: استراحت. پرسیدند: وقتی هست؟ جواب داد: استقامت!

امان از پر حرفی!

خانمی به دادگاه شکایت کرد که مدت دو ماه است ازدواج کرده و در طول این مدت شوهرش حتی یک کلمه با او حرف نزده است! قاضی متعجب شد و علت را از شوهر پرسید. مرد گفت: آقای قاضی من یک آدم با ادب هستم و وسط حرف دیگران صحبت نمی کنم. این زن در تمام این مدت لا ینقطع حرف زده و مجال نداده است که من بدبخت هم چند کلمه حرف بزنم!

یک پا مرد!

جالب است که مردم وقتی می خواهند از یک زن با لیاقت و مستقل تعریف کنند، می گویند یک پا مرد است!!

نظر پدر!

پسرک رو به پدرش کرد و گفت: معلم ما خواسته تا درباره ی ازدواج انشاء بنویسیم. پدر گفت: معلم شما زن است یا مرد؟ پسرک جواب داد: زن. پدر گفت: در این صورت بهتر است نظر مادرت را بخواهی، چون اگر نظرم را در این باره بگویم حتماً نمره ی صفر خواهی گرفت!

چرا اول مرد؟!

زن از شوهر خود پرسید: به نظر تو چرا خداوند مرد را قبل از زن آفرید؟ مرد گفت: برای اینکه مرد هم فرصت داشته باشد چند کلمه حرف بزند!

مراحل ازدواج!

جوانی قصد ازدواج داشت، پدرش گفت: بدان که ازدواج سه مرحله دارد:

مرحله ی اول: ماه عسل که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش می دهد.

مرحله ی دوم: او صحبت می کند و تو گوش می کنی.

مرحله ی سوم: خطرناک ترین مرحله است و آن موقعی است که هر دو بلند بلند داد می کشید و همسایه ها گوش می کنند!

حقوق ماهانه!

مردی در مراسم خواستگاری رو به زن کرد و گفت: خانم من فقط هر ماه 200 هزار تومان حقوق می گیرم، آیا می توانی با این مقدار درآمد زندگی کنی؟ زن گفت: من بله اما خودتان با چی زندگی می کنید؟!

هدیه ی تولد!

زن: عزیزم! برای جشن تولدت یک هدیه ی خوب گرفتم. شوهر: خیلی ممنون، حالا بگو ببینم چی گرفتی؟ زن: صبر کن بپوشم و بیام نشونت بدم!

دعای خواهر!

دو خواهر که هر دو آرزوی شوهر داشتند، روزی به مسجد رفتند تا برای همدیگر دعا کنند. خواهر بزرگتر وقتی گوش داد، دید خواهر کوچکش می گوید: خدایا! یک شوهر خواهر خوب نصیب خواهرم کن!

انواع بله عروس!

کلمه ی بله هنگام خطبه عقد بسته به نوع عروس خانوم، انواع مختلفی داره:

عروس عادی: بله!

عروس کمی لوس: بع…له!

عروس باکلاس: اوکی!

عروس خارج رفته: یس!

عروس سنتی: آره!

عروس خجالتی: اوهوم!

عروس مغرور: فقط کله اش را تکان می دهد!

عروس وحشت زده: ها!

عروس بی حوصله: خوب!

عروس دست پاچه: باشه، باشه!

زن ذلیلی!

از یکی پرسیدند: زن ذلیلی چیست؟ گفت: همان چیزی که بالا شهری ها به آن می گویند: تفاهم!

خوشبخت ترین زن!

زنی از زن دیگری پرسید: به نظر تو خوشبخت ترین زن دنیا چه کسی بوده است؟ گفت: حضرت حوّا. پرسید چرا؟ گفت: برای اینکه نه مادر شوهر داشت و نه خواهر شوهر!

ایجاد کار!

شخصی از «برنارد شاو» پرسید: برای ایجاد کار در دنیا بهترین راه چیست؟ شاو پاسخ داد: بهترین راه این است که زنان و مردان دنیا را از هم جدا کنند و هر دسته ای را در جزیره ای جای دهند، آن وقت خواهید دید با چه سرعتی هر دسته شروع به کار خواهند کرد. آن شخص پرسید: چه کار؟ شاو گفت: کشتی ها خواهند ساخت که به وسیله ی آن هر چه زودتر به یکدیگر برسند!

فوتبال زن ها!

می دونین چرا خانم ها کمتر فوتبال بازی می کنن؟ چون کمتر پیش میاد که یازده تا خانم راضی بشن که هم زمان یه جور لباس بپوشن!

قربانی ازدواج!

در زمان ها ی قدیم در محراب معابد، مراسم «قربانی» کردن آدم را انجام می دادند و در زمان حاضر در محراب کلیساها مراسم «ازدواج» آن ها را انجام می دهند!

مثل خود من!

ازدواج به هر حال چیز خوبی است، اگر زن خوبی گیرتان آمده باشد، خوشبخت خواهی شد و اگر بد از آب درآید، فیلسوف می شوی، مثل خود من!

ماموریت سه ساله!

زنی به دوستش که مدت ها او را ندیده بود رسید و گفت: از بد شانسی، وقتی عروسی کردم، شوهرم به ماموریت یه ماهه رفت، اما من از فرصت استفاده کردم و یک دوره ی کامل آشپزی را دیدم. دوستش پرسید: خوب وقتی شوهرت آمد و دست پخت تو را دید چه کرد؟ گفت: هیچی، این دفعه به ماموریتی سه ساله رفت!

کنگاور فر...

ما را در سایت کنگاور فر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 251 تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 7:50

صفحه بندی