هنگام سحر، خروسی بالای درخت شروع به خواندن کرد و روباهی که از آن حوالی می گذشت به او نزدیک شد.روباه گفت: تو که به این خوبی اذان می گویی، بیا پایین با هم به جماعت نماز بخوانیم.خروس گفت: من فقط مؤذن هستم و پیشنماز پای درخت خوابیده و به شیری که آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.شیر به غرش آمد و روباه پا به فرار گذاشت.خروس گفت مگر نمی خواستی نماز بخوانیم؟ پس کجا می روی؟روباه پاسخ داد: می روم تجدید وضو می کنم و برمی گردم!
کنگاور فر...
ما را در سایت کنگاور فر دنبال میکنید
برچسب: داستانک طنز,داستان عاشقانه,داستانک های زیبا,داستانک زیبا,داستانک های جالب,داستانک جالب,داستانک های آموزنده,داستانک آموزنده,داستان های عاشقانه,داستان خنده دار,
نویسنده:
بازدید: 185
تاريخ: جمعه
26 شهريور
1395 ساعت: 4:35