کنگاور فر

متن مرتبط با «آخرین تقسیمات کشوری استان همدان» در سایت کنگاور فر نوشته شده است

میزان بارش باران شهرستانهای استان کرمانشاه در سال زراعی 1402 و 1403 و نسبت به میانگین بلند مدت

  • نیلوبلاگ

    این وبلاگ از دی ماه 1390 تا مرداد 1396 ذر زمینه های سیاسی، خبری،تحلیلی مذهبی،سرگرمی و....فعال بوده و بعداز مرداد 96 به سایت ارتقا داده شد و آدرس جدید http://dehnavi1341.ir/             می باشد[email protected] بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ابزار وبلاگ / داستان بهلول

  • نیلوبلاگ

    xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • کتاب داستان باستان به صورت pdf

  • نیلوبلاگ

    کتاب داستان باستان به صورت pdf...

    ادامه مطلب
  • رن شاهکار خلقت است / داستان خلقت زن

  • نیلوبلاگ

    از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز میگذشت،فرشتهای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی میفرمایید؟"xa0خداوند پاسخ داد: دستور کار او را دیدهای؟xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 xa0باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. xa0 باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار ک...

    ادامه مطلب
  • داستان های مثنوی معنوی / اشک رایگان

  • نیلوبلاگ

    یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد. گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟ xa0 xa0 عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراری میداد. گدا پرسید: بیماری س...

    ادامه مطلب
  • داستان عشق و گذشت

  • نیلوبلاگ

    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را ...

    ادامه مطلب
  • داستان شگفت انگیز

  • نیلوبلاگ

    شاعر کهنه کار و با اخلاص آئینی ، آقای محمد علی مجاهدی در کتاب ارزشمند خود (xa0در محضر لاهوتیان ) xa0جلد دوم صفحه 257 تا 273 خاطره ای عجیب را نقل میکند که شنیدن آن زنگِ قلب های زنگ زده را می زداید و برای گمشدگانِ در تاریکی های یأس و نا امیدی ، به چراغی پر فروغ می ماند. xa0 سال 1349 شمسی روزی در اتاق ک...

    ادامه مطلب
  • داستان ضرب المثل مگر اینجا شهر هِرت است

  • نیلوبلاگ

    «اینجا شهر هرت است»، یا «مگر اینجا شهر هِرت است؟»؛ از آن مثلهایی است که در اوضاع مغشوش و پریشان پا به عرصة حیات گذاشته و متولد شده است. شهر هِرت، همان شهر هرات است و هرات، شهری است پرافتخار که یکی از مدفونین در آن، خواجه عبدالله انصاری، عارف مشهور است. روزگاری این شهر تاریخی و هنرپرور، به دست افراد...

    ادامه مطلب
  • داستان ضرب المثل دری وری می گوید

  • نیلوبلاگ

    به طور کلی جملات نامفهوم و بی معنی و خارج از موضوع را دری وری می گویند. این عبارت که در میان عوام بیشتر مصطلح است تا چندی گمان می رفت ریشۀ تاریخی نباید داشته باشد ولی خوشبختانه ضمن مطالعۀ کتب ادبی و تاریخی ریشه و علت تسمیۀ آن به دست آمده که ذیلاً شرح داده می شود. مطالعه و مداقه در تاریخچۀ زبان ف...

    ادامه مطلب
  • داستان ضرب المثل / از كوره در رفتن

  • نیلوبلاگ

    در باره ی کسانی که به طور غیر طبیعی و سریع خشمگین شده و با حالتی غیر عادی رفتار می کنند.وقتی کوره های آهنگری برای جدا کردن آهن از سنگ آهن و یا گداختن آهنxa0 روشن می شود، لازم است که درجه ی حرارت کم کم بالا برود تا آهن سرد به تدریج گرم و گداخته و مذاب شود، زیرا آهنی که ناگهان در حرارت شدید قرار بگیرد س...

    ادامه مطلب
  • داستان ضرب المثل هرکه نقش خویش می بیند در آب

  • نیلوبلاگ

    پیرزن و پیرمردی بودند که فقط دو دختر داشتند.دخترها شوهر کرده و از پیش آنها رفته بودند. روزی از روزها پیرمرد برای سر زدن به دختر ها ودامادهایش ازخانه خارج شد. زن در خانه ماند تا از گاو و گوسفند ها مراقبت کند . پیرمرد سوار خرشد و رفت و رفت تا به دهی که دختر بزرگتر در ان زندگی می کرد،رسید و .... ب...

    ادامه مطلب
  • داستانک/ تعجب کشیش از آرامش دختر خردسال در هواپیمای در حال سقوط

  • نیلوبلاگ

    کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میu200eرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میu200eرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیu200eرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشا...

    ادامه مطلب
  • حضرت سلیمان (ع) مورچه ی عاشق(داستانک)

  • داستان ضرب المثل/ كشكی

  • داستانهای مثنوی/ دو شاهزاده مصری

  • داستان / هیچ گاه زمانه را دست کم نگیریم.

  • داستان ضرب المثل " فکر نان کن که خربزه آب است."

  • نیلوبلاگ

    در روزگاران قدیم دو دوست بودند که کارشان خشتمالی بود . از صبح تا شب برای دیگران خشت درست می کردند و اجرت بخور و نمیری می گرفتند . آنها هر روز مقدار زیادی خاک را با آب مخلوط می کردند تا گل درست کنند ، بعد به کمک قالبی چوبی ، از گل آماده شده خشت می زدند . xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه /به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیرند

  • نیلوبلاگ

    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت . آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. و.... xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستان جالب / سند جهنم

  • نیلوبلاگ

    در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم میفروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود میکردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج میبرد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم.xa0کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکهxa0مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جه...

    ادامه مطلب
  • داستانهای مثنوی/ زندانی و هیزم فروش

  • نیلوبلاگ

    فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از او میترسیدند و رنج میبردند, غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو, این مرد خیلی ما را آزار میدهد. غذای 10 نفر را میخورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمیشود. همه از او میترسند. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که مرد پُرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی, برو به خانهات. xa0 ...

    ادامه مطلب