کنگاور فر

متن مرتبط با «داستانهای کوتاه عبرت آموز واقعی» در سایت کنگاور فر نوشته شده است

آموزش كار با دايركت ادمين

  • نیلوبلاگ

      کار با فایل منیجر دایرکت ادمین صفر &#...

    ادامه مطلب
  • باورهای انسان هاست که واقعیت هایشان را می سازد

  • نیلوبلاگ

    روزی دانشمندی تصمیم گرفت آزمایش جالبی انجام دهد... اوxa0ﺁﮐﻮﺍﺭﻳﻮمی ﺷﻴﺸﻪ ﺍی ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﻮﺍﺭی ﺷﻴﺸﻪ ﺍی ﺩﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ ،ﺩﺭ ﻳﮏ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺎهی ﺑﺰﺭگی ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﺎهی ﮐﻮچکی ﮐﻪ ﻏﺬﺍی ﻣﻮﺭﺩ ﻋﻼﻗﻪxa0 ﻣﺎهی ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ.ﻣﺎهی ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﻬﺎ ﻏﺬﺍی ﻣﺎهی ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻏﺬﺍی ﺩﻳﮕﺮی نمی ﺩﺍﺩ.......... xa0 ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺎﻫﻲ ...

    ادامه مطلب
  • داستانهای مثنوی/ دو شاهزاده مصری

  • داستان کوتاه /به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیرند

  • نیلوبلاگ

    مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت . آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. و.... xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستانهای مثنوی/ زندانی و هیزم فروش

  • نیلوبلاگ

    فقیری را به زندان بردند. او بسیار پرخُور بود و غذای همه زندانیان را میدزدید و میخورد. زندانیان از او میترسیدند و رنج میبردند, غذای خود را پنهانی میخوردند. روزی آنها به زندانبان گفتند: به قاضی بگو, این مرد خیلی ما را آزار میدهد. غذای 10 نفر را میخورد. گلوی او مثل تنور آتش است. سیر نمیشود. همه از او میترسند. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا زیادتر بدهید. قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که مرد پُرخور و فقیر است. به او گفت: تو آزاد هستی, برو به خانهات. xa0 ...

    ادامه مطلب
  • همه مردم آموزگاران ما هستند

  • داستانهای مثنوی/ مارگیر بغداد

  • نیلوبلاگ

    مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد. در میان برف اژدهای بزرگ مردهای دید. خیلی ترسید, امّا تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب کنند, و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفتهام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشتهام و پول از مردم بگیرد. xa0 ...

    ادامه مطلب
  • مهریهu200cهای عجیب، اما واقعی

  • نیلوبلاگ

    ه گزارش جام جم، مهریههایی عجیب اما واقعی. مهریههایی که بیشتر براساس روحیه عروس خانمها تعیین میشود و گاه زمانی که کار به پرداخت آن میرسد، مرد افسوس میخورد کاش مهریه را سکه تعیین کرده بود. مدتی بود مهریهها خندهدار و غیرقابل اجرا شده بود که با ورود قوه قضاییه این مهریهها دیگر ثبت نمیشود و خبری از بال مگس و دست و پای داماد به عنوان مهریه نیست. در ادامه چند مورد مهریه عجیب، اما واقعی را بخوانيد. ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه و آموزنده/ جایزه

  • نیلوبلاگ

    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.و...... xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه و عبرت آموز

  • نیلوبلاگ

    استادی درشروع کلاس درس ، ليوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه / لبخند اگزوپری

  • نیلوبلاگ

    بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و در نهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ا ی به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. xa0 ...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه لحظه اخر

  • نیلوبلاگ

    هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنه...

    ادامه مطلب
  • خنده عبرت حضرت يوسف (ع)

  • نیلوبلاگ

    وقتی كه برادران يوسف عليه السلام، او را در چاه آويزان كردند تا او را به آن بيفكنند، طبيعی است كه يوسف خردسال در اين حال محزون و غمگين بود، اما در اين ميان غم و اندوه، ديدند لبخندی زد، خنده اي كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسيدند، يعنی چه؟ اينجا جای خنده نيست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسيم. xa0 ...

    ادامه مطلب
  • آموزش جهت یابی در طبیعت

  • نیلوبلاگ

    ممکن است تجربه گم کردن راه در طبیعت داشته باشید اما این وضیعت وقتی خطرناک می شود که، GPS یا قطب نما همراهتان نباشد. از جاده یا آبادی هم خیلی دور شده باشید، آب کافی نداشته باشید و هوا هم در حال تاریک شدن باشد.البته اصلا نگران نباشید. روش های جهت یابی که در ادامه آمورش می دهیم را با دقت به خاطر داشته باشید تا راه خانه را پیدا کنید.جهتیابیجهت یابی به معنی تشخیص جهت های جغرافیایی است. با دانستن این که مقصد شما ، جاده و یا نزدیک ترین روستا در کدام سمت قرار دارد، کافی است جهت مورد نظرتان رو نسبت به مو...

    ادامه مطلب
  • داستان کوتاه / اگر میخواهی تغییر ڪنی بز رابڪش

  • نیلوبلاگ

    روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. شبی را در خانه ی زنی با چادر محقر و چند فرزند گذراندند واز شیر تنها بزی که داشت خوردند. مرید فکر کرد کاش قادر بود به او کمک کند، وقتی این را به مرشد خود گفت او پس از اندکی تامل پاسخ داد: "اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".و .... xa0 ...

    ادامه مطلب